بحر طویل وصاف کاشی در مدح حضرت ابوالفضل (ع)
بند سوم:
چو ابوالفضل نهنگ يم غيرت، اسد بيشه همت، دُرِ درج فتوت، سمكت بحر شهادت، يل ميدان شجاعت، بشنيد اين سخن از طفل عزيز پسر شافع امت، چو يكي قلزم ذخّار به جوش آمد و چون ضيغم غران به خروش آمد و بگرفت از او مشك، فرو بست به فتراك، چنان شير غضبناك، عرين گشت و مكين، بر زبر زين و بزدهي به سمندي كه گرش سست عنان خواني و خواهد كه به يك لحظهاش از حيطه امكان بجهاند به جهان دگرش باز رساند كه جهان هيچ نماند به دو صد عزت و فرّ، ميردلاور، چو غضنفر به عدو تاختن آورد. دليران ويلان سپه از صولت آن شير رميدند، ره چاره به جز مرگ نديدند. ابوالفضل سوي شط فرات آمد و پر كرد از آن مشك و به رخ كرد روان اشك و ربود آ بكه خود را از عطش سازد سيراب، كه ناگاه به ياد آمدش از اهل حريم پسر ساقي كوثر! به جوانمردي آن شير دلاور بنگر؛ بهر برادر، چو يم باز بجوشيد چو ضيغم بخروشيد از آن دجله به بيرون شد و هي زد به تكاور كه تو اي اسب نكوفر چه تو برقي و تو صر صر، هله امروز بود نوبت امداد ببايد كه به تك بگذري از باد، كني خاطر ناشاد مرا شاد كه ناگه پسر سعد دغا، پيشرو اهل زنا، بانگ برآورد كه: اي لشگر كه جرئت و ترسنده سراپا، زچه از اين يك تن تنها ، بهراسيد و فراريد ؟ ! چرا تار نياريد ؟ ! ايا اسلحه داريد فرسها بدوانيد سر راه بر آن شاه زبردست كه گر از كفتان رست ، نيابد بر او دست ، برد آب و شود شاه گلو سوخته سيراب ، بتازد به صف معركه چون باب ، نياريد دگر تاب جدال پسر شير خدا را
بند چهارم
بدانيد ابوالفضل دلير است در اين معركه شير است بلا مثل و نظير است ولي يك تن و تنها به ميان صف هيجا چه كند قطره به دريا ؟ گرتان قدرت ياري برابر شدنش نيست مر اين وحشت و بيچارگي از چيست ؟ بيكباره بر او تير بباريد زپايش بدر آريد به هر حيله كه باشد نگذاريد برد جان و خورد آب
القصه
چون آن لشگر غدار ز سردار خود اين حرف شنيدند چو سيلاب سيه جانب آن شاه دويدند ز هر خيل و ز هر فوج بباريد بر او بارش پيكان و نناليد ابوالفضل ز انبوهي آن موج. لعيني ز كمينگاه يكي تيغ بر او آخت كه دستش ز سوي راست بينداخت ولي حضرت عباس وفادار چو مرغي كه به يك بال برد دانه سوي لانه به منقار به دست چپ او تيغ شرربار، هم شمشك به دندان و بدريد ز عدوان زره و جوشن و خفتان، كه ناگاه لعين دگر از آل زنا، دست چپش ساخت جدا، شد به ركاب هنر از كوشش تا كرد دليران دغا از بر خود دور، تنش از زخم بُديخانه زنبور، بُد او خرم و مسرور، كه شايد ببرد آب بر كودك بي تاب، سكينه كه بُد آرم دل باب كه ناگاه لعيني ز كمينگاه دغا، تير زها كرد بر آن مشك و فرو ريخته شد آب نياورد دگر تاب سواريش نماند از زبر زين بهزمين گشت نگونسار يكي ناله برآوردكه اي جان برادر چه شود گرم به دم باز پسين شاد كني خاطر ناشادم و بستاني از اين لشكر كين دادم ، سر وقت منم ايي كه سرم شق شده از ضربت شمشير، دگر گه به تن اندر رمقي هست كه فرصت روداز دست. دگر اي غمزده (وصّاف) مكن وصف شه تشنه لب كرب و بلا را …
در رثای حضرت علی اکبر (ع)
تا علی اکبر فرخنده لقا ، گشت روان جانب میدان وغا، تاخت به سوی سپه و بست بر آن قوم ره و مردم کوفه همه دیدند ، چو خورشید فروزنده عیان گشت ، و سپه بر مه رویش نگران گشت ، عدو گفت که این سرو روان در صف پیکار ، بود احمد مختار ، به صولت شده چون حیدر کرّار ، ندا داد که ای قوم منم ، نور دل یوسف زهرا(س) ، که شبیهم به نبی سید بطحا ، مه یاسین گل طاها ، دُر دریای فضیلت ، گهر بحر ولایت ، ثمر نخل هدایت ، همه بینید به ماه رخ من شمس ضحی را .
چشم دل باز کن که جان بینی