يادگار دوست
روی ب
دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد جان را سپر تیر بلا خواهم کرد
عمری که نه در عشق تو بگزاشته ام امروز به خون دل قفا خواهم کرد
ازبس که برآورد غمت اه از من ترسم که شود بکام بد خواه ازمن
دردا که ز حجران تو ای جان جهان خون شد دلمو دلت نه اگاه از من
تا با غم عشق تومرا کار افتاد بیچاره دلم در غم بسیارافتاد
بسیار فتاده بود هم در غم عشق اما نه چنین زار که این بار افتاد
سودای تورا بهانهای بس باشد مه گوش تو را ترانهای بس باشد
در کشتن ما چه میزنی تیر جفا مارا سر تازیانهای بس باشد

+ نوشته شده در یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹ ساعت توسط خوش آواز
|
چشم دل باز کن که جان بینی