گل صد برگ
دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد
رخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد
سر من مست جمالت دل من دام خیالت
گهر دیده نثار کف دریای تو دارد
ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم
که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد
گل صدبرگ به پیش تو فروریخت ز خجلت
که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد
اگرم در نگشایی ز ره بام درآیم
که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد
به دو صد بام برآیم به دو صد دام درآیم
چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد
خمش ای عاشق مجنون بمگو شعر و بخور خون
که جهان ذره به ذره غم غوغای تو دارد
شعر : مولانا ( دیوان شمس)
آلبوم : گل صدبرگ
هم زبانی خویشی و پیوندی است مرد با نامحرمان چون بندی است
ای بسا هندو و ترک همزبان ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبان محرمی خود دیگر است همدلی از همزبانی خوشتر است


یکی از تصنیف های زیبای این آلبوم، تصنیف الا یا ایها الساقی است که توسط رضا قاسمی ساخته شده .
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبــر دارد
به زیر آن درخــتی رو که او گـــلهای تــــر دارد
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد
الا یـا ایــها الــساقی ادر کاسـا و نـــاولــهـــا
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
بنال ای بلبل دــستان ازیــرا نـالـــه مسـتان
مـــیـــان صـــخره و خــــارا اثــــر دارد اثــــــر دارد
الا یـا ایــها الــساقی ادر کاسـا و نـــاولــهـــا
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
چشم دل باز کن که جان بینی