گزيده اي از اشعار حکيم ربيعي سوخته کش
سلام به همهي دوستان خوبم. به دلیل پاره ای از گرفتاریها مثل درس و مشق زياد اين روزها، خیلی وقت میشه که مطلب جدیدی نذاشتم اما امروز يه شعر خوشگل که سرودهي يکي از دوستان همکلاسي هست رو براتون ميذارم. در جهت فهم اين شعر معناگرا، تفاسير زيادي بيان شده که آوردنش در اين قسمت نميگنجه. ان شاءالله در پست هاي بعدي به تفسير اين شعر ميپردازيم فعلا فقط اين نکته رو بدونين که آب آشاميدني دانشکده مشکل داره و ميگن که به علت داشتن نيترات بيش از حد سرطانزاست.

هر کجا هستم، باشم به درک !
من که باید بروم !
دکترا ، شغل، هیئت علمی، این همه مال خودت!
من نمی دانم دانشکده کشاورزی چه کم از بقیه دارد!
درس را باید خواند!
جور دیگر اما ....
درد را باید گفت !
درد باید خود آب
درد باید فکر آزاد باشد!
که بتوان آنرا سر هر کوچه و برزن به تماشا نهاد!
دوست و آشنا که هیچ !
پیش همه مسئولین باید بتوان درد سرود!
بهترین کس رئیسی است که به فکر مرئوس باشد!
نه که آثار گدایی در او ملموس باشد!
درد را در دل دانشجو باید دید!
درد من آب!
درد من فکر!
درد من پشت قبولی دکتری گم شده است!
درد من را سر چار راه ترقی دزدیدند!
من نمی دانم این چه دردی است که هنوز در بدنم وول می خورد!
من دانشجویم!
آرزویم آبسرد کن!
که کنارش باشد لیوانی چند!
و از آن آبی تمیز!
و چه بهتر که فیلتری باشد بر آن!
شاید این آب، تمیز و بی سرطان گردد و بس!
من رئیسی دیدم که اسراف را نمی فهمید و نماز هم می خواند!
من رئیسی دیدم پی قربانی میگشت!
من رئیسی دیدم تسبیح سنگی میبرد و چه سبک میرفت!
من دانشجویی دیدم فکر آزاد می برد و چه سنگین میرفت!
شاید انگار نگفتم، گاهی!
جاروی آن مرد خدماتی، صد شرف دارد به عنوان پر از خالی دکتر!
من سرم گیج می رود گاهی!
از این همه رنگ و ریا!
من نمی دانم دیگر، از چه باید گفت!
باز گفتن از درد ها حس می خواهد...
درد من درد
درد من دین
و مسجدی که در آن دور دور هاست
پشت دیوار بی فکری
در کنار خط مترو...

چشم دل باز کن که جان بینی